تبليغاتX
آسمون ابری
داره برف میاد...؟!

 

کاش من الان اینجا بودم... 

داره برف میاد!

 

رفتم تو حیاط و زیر نگاه آسمون یه جا واسه خودم پیدا کردم و منم بهش نگاه کردم؛

تا حالا این کارو کردی؟

دونه های ریزو درشت برف به سرعت به طرف تو میان...انگار دارن با هم مسابقه میدن!

هم احساس غرور میکنی هم احساس کوچیکی!

انگار که فقط تو هستی و آسمون و حسرت پرواز...

پرواز اونم میون اون همه ابر که با عشق هم دیگرو به آغوش کشیدن...«بهشون حسودیم میشه».

 

نمیدونم چرا وقتی که برف میاد هیچ پرنده ای تو آسمون نیست؟!

شاید میترسن که خیس بشن و یخ بزنن و...

خوب شاید حق داشته باشن...!

اما اگه من به جاشون بودم هرگز این فرصت رو از دست نمیدادم، پرنده یعنی پرواز.

 

وقتایی که برف میاد به آسمون که نگاه میکنم احساس میکنم چقــــــــدر زمین کوچیکتر از همیشس...

نمی دونم چرا ولی احساس میکنم آسمون قدرتمندتر از همیشس و داره به زمین فخر میفروشه...احساس میکنم زمینم دلش میخواد خودشو یه جوری به آسمون نشون بده اما نمی تونه...

میدونی...؟ دلم میخواد آسمون انقدر بباره که زمین تو آسمون گم بشه... که زمینم آسمونی بشه اون وقته که میشه روی آسمون قدم بزنم...!

 

اما اینا و خیلی چیزای دیگه "فقط" حسای منَن...

 

 

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 20:19| نويسنده : سوده |
ستاره ها چشمک خواهند زد و ترس را برای همیشه در دل شب خواهند کشت...

تقدیم به ماه مهربون "کیمیای نازنینم" که معنای واقعیه دوستی رو در کنارش حس کردم...

                                                                                      

 

 

روزی خواهند رفت همه ی غم ها                             

آن روز می گریند همه ی ابرها

روزی خواهند خفت همه ی اندوه ها

آن روز می گریند همه ی ابرها

روزی خواهند مرد همه ی درد ها

آن روز می گریند همه ی ابرها

میگریند و میشویند رد پای همه ی ماتم ها

 

شبی به آخر می رسند همه ی بازی ها

آن شب برق خواهد زد چشم ستاره ها

شبی خط  می کشد ماه روی ترس ها

آن شب برق خواهد زد چشم ستاره ها

شبی دامن ماه پر می شود از ستاره ها

آن شب برق خواهد زد چشم ستاره ها

برق خواهند زد از پشت تمام ابر ها...                                                         شاپرک در راه است...                                              شاپر ک در راه است...

                             

شا پرک ها در راهند، می آیند زود

تا پر کنند لحظه ها را از نور و سرور

دلتنگی سفر می کند از تن سرد غروب

قاصدک خبر آورد که شاپرک می آید زود...

 

 

                                         شاپرک در راه است...                                      

شاپرک در راه است...                                                          شاپرک در راه است...
چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 13:49| نويسنده : سوده |
تنهای تنها... تا همیشه!

تو دل تنگ کویر ...

 

اونجا که پر بود از تنهایی و سکوت و غم

اونجا که زمین منتظر یه قطره بارون بودو نم

 

اونجا که شباش پر از ستاره بو دو نور

اما روزاش همدم بی کسی بود و سوت و کور

 

یه نفر که از همه جا و همه کس خسته بود

دل تنگش با دروغ و دورنگی ها شکسته بود

 

غریب و تنها میون اون همه ماتم و غم نشسته بود

دستاش، رو به خدا چشماشو به آسمون دوخته بود

 

زیر لب همش خـدا خــــدا خـــــــــدا می کرد

تو خلوت و بی کسیاش آسمون و نگا می کرد

 

اما انگار صداشو نه آسمون نه خدا نمیشنیدن

آخه اونا هم غصه رو از تو باغ نگاش نمیچیدن

 

یه شبی که تو آسمون ابرا و ستاره ها

میخوندن و میرقصیدن با صدای ساز ماه

 

دل اون به تنگ اومد از همه ی بی مهریا

ماهیه چشاش لرزیدو تنگو شکست بی صدا

 

قطره های دل ابریش باریدن روی تن خشک کویر

خاک تشنرو نوازش کردن و تو دلش کاشتن بذر امید

 

::

 

صبح شدو چشمای داغ آفتاب خانوم باز شد

چرخش برق نگاهش روی زمین آغـــاز شد

 

یه دفه دل کویر لرزید و بی تاب شد

تو کویر هلـهـلـه و شادی بر پـا شد

 

گل امید سرشو از زیر خاک آورده بود بیرون

عطر گل واسه اون غریبه شده بود یه نشون

 

روز و شب، غریبه با گلش حرف میزدو نگاش می کرد

تو تموم لحظه ها با نگاه مهربونش صداش می کرد

 

دیگه خبری از غم و غصه و ماتم و اندوه نبود

دیگه دل تنگی کوله بارشو بسته بودو رفته بود

...

 

یه روزی که باد حسود رو تن کویر سفر می کرد

دستای نا مهربونش تن نازک گل و پر پر کرد

 

دوباره همه  غمای عالم تو دل غریبه خونه کرد

اما این دفه غریبه دیگه هیچ کسی رو صدا نکرد...

 

شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 7:11| نويسنده : سوده |
جان...

 

آهسته و آرام میرود...

میرود اما بی جان میرود!

 

رمق نمانده برایش

غم موج میزند در هوایش

 

در نگاهش نیست برق امیدی

در دلش پاشیده اند بذر نا امیدی

 

بر قلبش داغ از دست دادن کسی، چه کسی؟!

کسی که روزی بود مرحمی برای دردِ بی کسی

حالا رفته ...او را تنها گذاشته در اوج بی کسی!

 

می خواهدش با تمام جان

تا کند لحظه ای خلوت با جان

نیست اما اثری از جان

جان را نیز راهی کرد در پی جان...

 

خسته از رفتن، مانده در راه

نیست راهی، نیست نایی،آه...

 

دگر دنیای او غرقِ سکون شد

دگر دنیای او غرقِ سکوت شد

 

دگر روزها ی او با شب عجین است

دگر شب ها ی او با غم عجین است

 

 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 9:48| نويسنده : سوده |
هنوز هم ماندم...

 

آمدی

        آمدی

               آمدی

  

آن شب که توآمدی روز بود!

 

م ان د ی،

               ماندم...

 

ب و  د ی،

              بودم، بودم و بودم... 

 

می دانستم که برای میهمانی آمدی

می دانستم روزی عزم سفر می کنی

...

 

رفتی؛

روز هایم را نیز به تاراج بردی

و شب ها را برایم یه یادگار گذاشتی

تا رد پایت را در میان سیاهی گم کنم!

 

ماند‌م،

و دلم را

در کاسه ای آّب ریختم

و به دنبال قدم هایت جاری کردم...

 

رفتی

       رفتی

              رفتی

...

 

دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 6:57| نويسنده : سوده |
کتاب زندگی...

 

خطوطِ کتابِ زندگی چقدردرهم و پیچیده شده

نمی دانم ناخواناست یا من سواد خواندنش را ندارم؟!

 

روزی بود که سطر به سطر این کتاب را با عشق می خواندم

و چه رازها که با نگارنده اش نداشتم...

 

آن وقت ها من

شب ها سوار بر بال رویاهای شیرین تا ماه پر می کشیدم

و درجشن ستارگان تا صبح می رقصیدم!

 

اما حالا...

حالا غریب و تنها، شده ام مسافر جاده ها ی شب؛

 

دیگر خبری از ستاره ها نیست!

نمی دانم در کدام سطر این کتاب پنهان شده اند

و... نمی دانم درکدام صفحه ی این کتاب گم شده ام؟!

 

آخ...

چــقــــدر خسته ام...

 

دیگر این کتاب ورق نمی خورد؟

انگار صفحه ی آخر است!

یا... شاید خستگی امان نگارنده را هم بریده!

 

 

پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 12:5| نويسنده : سوده |
تکرار...

 

باز هم انگار

روی ِدایره ی تکرار  تنها مانده ام

می چرخد و می چرخم و...

سر گیجه هم بد دردیست،

رهایم نمی کند!

 

z

 

می گویند در آن دور دست ها

آن جا که

دایره ها هنوز راهش را یاد نگرفته اند...

کسی از نردبان تکرار بالا نمی رود

در آن جا

حتی  روی دوباره ها را هم خط کشیده اند!

 

می خواهم بدانم

در آن جا هم

زمین،

هر روزماه و خورشید را

در میعادگاهشان به نظاره می نشیند؟

 

باد،

 صبح تا شب... شب تا صبح...

از تمام ِکو چه پس کوچه های زندگی عبور می کند؟

 

z

 

می گویند در آن دور دست ها

برای هر سؤالی پاسخی هست!

 

نمی دانم...

آن دور دست ها که می گویند کجاست؟!

من،

با این سرگیجه...

راه را پیدا خواهم کرد؟!

 

 

یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 14:42| نويسنده : سوده |
قطارٍ زمان!

قطار

به سرعت می رفت

 

زمان

از قطار هم سریع تر!

 

اوهم

 سوار بر قطارِ زمان می رفت...

 

ایستگاهِ عشق!

من هم سوار شدم

 

واگن به واگن در پی ِ او...

همیشه یک  واگن از من جلو تر بود!

 

واگنِ ِ آخر...

به او رسیدم!

 

قطار ایستاد

ایستگاهِ دروغ!

پیاده شد!!!

 

قطار حرکت کرد...

من ماندم بی او!

 

برایم دست تکان می داد و...

من هم به سرعتِ زمان

از او دور می شدم... 

 

 

یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 15:24| نويسنده : سوده |
آرزو؟!

 

 

امروز چقدر آرزو کردن برایم سخت تر است

 

آسمان هم از همیشه بی رنگ تر است!

 

 

دریا که این همه ادعای بزرگی میکرد

 

برای ماهی ها از تُنگ هم تَنگ تر است!

 

 

شنیده بودم که کوه به استواریش افتخار میکرد

 

حالا میبینم که پاهایش از بید هم لرزان تر است!

 

 

با خود گفتم: ماه چرا تنها وُ کمرنگ شده؟

 

باز گفتم: حتماً او از من هم دل تنگ تر است!

 

 

شاید... زیاد هم غلط نباشد اگر بگویم

 

حقیقت دروغیست که از زهر هم تلخ تر است!

 

 

امروز چقدر آرزو کردن برایم سخت تر است

 

آسمان هم از همیشه بی رنگ تر است!!!

 

 

دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 23:53| نويسنده : سوده |
قلبم مرد...

ای قلب من...

 

 تو را به خدایمان سوگندت میدهم...

 

 عشق خود را حاشا کن!

 

 راز دل را  پنهان کن!

         

 این روزها هیچ قلبی به آن وسعت نیست که عشق را در خود جا

 

دهد!!!

           

 

ای قلب من...

 

 تا می توانی با عشق بیگانه باش!

 

 روزگار ما با قلب های عاشق خوب تا نمیکند...

 

 شنیده ام آن ها را در سینه به مرگ محکوم میکند!

 

 

ای قلب من ...

 

 در این زمانه قناری با حسرت پرواز درون قفس جان میدهد...

 

 پرستو ها جایی برای کوچ ندارند!!!

 

 

ای قلب من...

 

در این دیار کسی به داد قلب های عاشق نمیرسد

 

عشق را حاشا کن...

 

 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 16:44| نويسنده : سوده |
آسمون ابري من...
اینجا با من بمان...
این ابرها که در آسمان دلم میبینی به عشق باریدن به یاد تو گرد آمده اند.

اینجا با من بمان...
زیر این آسمان باران عشق خواهد بارید...
***